الکریم اذا وعد وفی! جوانمرد چون عهد کند از عهده برآید.فرستهی پیشین تصویری بود و کوتاه نوشتی و بهقول دکتر کزّازی زبان دادنی!! و اندکی دیر کشید چرا که ننوشتن در من نهادینه شده و دشوار است از لَختی رهیدن و با دویدن گراییدن!! ویژه که من در کاهلمزاجی از سرآمدانم، امّا اینک نیک خواهم که بخواهم و بنویسم:هر کدام از ما برای بهخاطر سپردن نشانهگذاریهای خودمان را داریم و آن درخت گلابی و تامل در آن به من نشان داد که جاها را با درختان در یاد گره میزنم. و چون نیک اندیشیدم به این گمانه رسیدم که این نمادگزینی را باید از مادر داشتهباشم، او خانهی کودکی و نوجوانیاش در نارستانه را با درخت زردآلویی بهخاطر میآورد که شاخههاش خود را به تختبام خانه رسانده بودند و بامدادان تابستان چشم که میگشوده بود خودش را مهمان عطر و شیرینی این زردآلو میکرده بود، و زردآلو برای من همیشه میوهای دوستداشتنی بوده و هست. در چند شعر عربی دیدم که از زردآلو یاد شده و چون از دوستی که با ادب عربی انس داشتم پرسوجو کردم گفت که زردآلو میوهی برگزیدهی ادب عربی است و شاعران عرب با آن حالها کردهاند. این گلابی فرستهی پیشین آخرین جا_درختی است که در خاطرم آشیانه گرفتهاست و بگذارید از ته بیاغازم و داستان درختهای زندگانیم را با این گلابی کهنسال اینک ریشهکن شده نقل کنم:استاج که در تاریخ بیهق ابن فُندق ستاج خوانده شده روستای پدربزرگ مادریام است، روستایی کهن که معماری خاص خودش را داشت و اینک چون دربایستهای قدیم از میان رفته آن معماری بر باد شده، روستای لابیرنتی و پیچیدن پیچیدن که در آغوش کوهها خفته بود و کوچههاش مسقف بودند و اینک نه آنچنان است. استاج کودکیهای من پر جنبوجوش بود و جوان و کمی تا قسمتی شلوغ اما
برچسب:
نویسنده: حامد صمیمی
تاريخ: سه
شنبه
6 شهريور
1403 ساعت: 6:12